|
شعر و نوشته و ازینجور چیزا ... |
|
|
آهوی تنها اثر صادق هدایت
+
تاريخ ساعت 7:10 بعد از ظهر نويسنده م. بجنوردی
|
هر جا که عشق خیمه زند جای عقل نیست لعنت به دست من، همه چیز ازین دست لعنتی آغاز شد، کوتاهی او بود ... اصلا مجموعه ای از متناقض نمایان در این دست گرد آمده. خردورزان و عاقلان گفته اند گفته اند که مشت دست هر کس اندازه قلبیست در سینه ... اما عاشقان چه می گویند؟ شاید عاشقان از گفتن سخن عاقلان به شرم آیند زیرا که عاشق هیچ گاه اندازه ظاهری یک مشت دست را با اندازه قلب در سینه مقایسه نمی کند. زیرا که قلب گاهی به وسعت یک اقیانوس گرم گرم گستردگی دارد. یک مشت دست که سهل است گاهی یک قلب ساده از هزاران مشت هم بزرگ تر و فراخ تر می نماید. یادت می آید دستم را می گرفتی یا دستت را می گرفتم؟ وای ... وای ... هیچ چیز را نمی توانم با این مقایسه کنم ... گویی تمام آسمان را با همه ی ابر هایش به دستم می دادند. انگار یک اقیانوس گرم گرم با دستم پیوند بر قرار می کرد. دستت همان بود ولی من اقیانوس را در آن حس می کردم. یاد قول معروف گابریل گارسیا مارکز افتادم که دوستانه پندم می داد: دوست واقعی کسی است که دست های تو را بگیرد ولی قلب تو را لمس کند ... . شاید به همین دلیل بود که هیچوقت در سرما هم برایت دستکش نخریدم، زیرا می خواستم اقیانوس را لمس کنم، بی هیچ واسطه، اصلا اقیانوس نیازی به پوشش ندارد همه ی زیبایی اش در عریان بودنش است. به هر حال عاقلان هم تا حدودی راست می گویند، سخن هر چه هست از پیوند قلب و دست است اما عاقلان در بعضی مواقع در محاسبه آن اشتباه می کنند چون ممکن است یک دست ساده خبر از یک قلب به وسعت اقیانوس ها را بدهد... اما دست من: اقیانوس قلب یا دست تو هیچ گاه ارادی دست مرا به آغوش نکشید... حتی برای خودش پوششی شوم به نام دستکش خرید. شایدم راست می گفتی عشق من عشق نبود هوس بود!!! هر چه بود اقیانوس دست تو تمایلی برای در آغوش کشیدن قطره ی دست من نداشت. بشکند این دست قطره نمای من که نتوانست اقیانوس قلبم را به تو نشان دهد. نمی دانم، شایدم وسعت قلب من به اندازه اقیانوس نبود که اقیانوس تو آن را قطره به حساب آورد. بشکند این دست من ... بشکند این قلب من که لیاقت پیوستن به اقیانوس را نداشت ... دستم را نگاه کن! خوب خوب نگاه کن! شرمم می آید به تو بگویم ولی خالی خالی است. دستم همچون اندیشه ام پوچ پوچ است روی آن هیچ چیزی جز خطوط کج و ماوج نمی بینی ... تهی است ... خالی از نون و نمک برای زندگی عاشقانه شاید هیچ گاه به اندازه این لحظات که این ها را می نویسم از خودم تنفر پیدا نکرده بودم ... بشکند این دست من که مرد نبود. قلب اندازه یک مشت دست، - هر چقدر هم پاک- و دست خالی از نون و نمک لیاقت پیوستن به قلب و دست اقیانوس تو را ندارد. رفتیم ... اما یک پند برادرانه برای تو دارم: اقیانوس دستت را به سادگی در هر قطره دستی قرار مده و آن را برای هر دستی آلوده مکن ... مثل کاری که با من کردی. حال سخن سعدی را درک میکنم: هر جا که عشق خیمه زند جای عقل نیست
سه شنبه 13 دی 1390 ساعت 3 و 10 دقیقه صبح
+
تاريخ ساعت 12:59 بعد از ظهر نويسنده م. بجنوردی
|
... آدم بایـــــــــــــــد بداند چـــــــــــــــه میخـــــــــــــــواهد و چـــــــــــــــرا میخواهد؟ اگر جز این باشد مثل من میشود، ترکه ای در مسیر باد که به هر طرفی خم میشود. من محمد را دوست داشتم بدون اینکه بدانم چرا و چقدر؟ در آن سن و سال نهایت لذتم، احساس عشق بی نهایت او نسبت به خودم بود که مرا غرق لذت میکرد. ولی صرف خواستن چیزی، بدون دانستن چرای آن ،آدم را گمراه میکند...!
+
تاريخ ساعت 2:46 بعد از ظهر نويسنده م. بجنوردی
|
زیر هر سنگ قبر یک تاریخ کامل نهفته است .... ماکسیم گورکی
خواستم آرامش بگیرم، هوا آفتابی بود و بوی پاییز می داد، با دوستانی بودم بهتر از آب روان، از هیاهوی تجریش گذشتیم و به سوی دربند رفتیم، انگار هر چه بالا تر می رفتیم هوا بیشتر رنگ پاییز به خود می گرفت، هوا ابری شد و سرد، رسیدیم... اینجا باغ صفاست : گورستان ظهیرالدوله.
همه چیز اینجا رنگ پارادوکس می دهد، آرامش و هیاهو چه پیوند عاشقانه ای با هم دارند و چه بوسه های بی سر و صدایی به هم می دهند، اینجا محل آرامش کسانی است که عمری را با هیاهو زیسته بودند. آسمان بغضش گرفته است و درختان در هم تنیده این گرفتگی و بغض را از چشم خفتگان دور می کنند. ظهیرالدوله خفته است و فریاد آزادی خواهی اش هنوز به گوش می رسد، انگار دیروز بود که زیر سایه داغداغان می نشست و در جانش فریاد سر می داد. اینجا سکوت سکوت است اما صدای سرود ای ایران روح الله خالقی می آید، صدای قطعات داریوش رفیعی، نوای سنتور حسین صبا، ضرباهنگ حسین تهرانی، نوای ستار ابوالحسن صبا، بوی کمانچه و ویولون حسین یاحقی ... اینها همه شنیده می شود و البته آواز قمرالملوک وزیری که مزارش درخواستی داشت: تنها نه قمر بود هنرمند به عالم روح ملکی بود که در جسم بشر رفت آتشی در سینه دارم جاودانی عمر من مرگیست نامش زندگانی رحمتی کن کز غمت جان می سپارم بیش از این من طاقت هجران ندارم
قدم می زنیم ... قدم می زنیم ...اینجا آرامگاه ایرج میرزا است، سنگ مزارش شکوه باور هایش را به یاد می آورد: زنده محکم و استوار فریاد می کشد: ای تکوینان که در این دنیایید یا از این بعد به دنیا آنید این که خفته است در این خاک منم ایرجم، ایرج شیرین سخنم مدفن عشق جهان است اینجا یک جهان عشق نهان است اینجا من همانم که در ایام حیات بی شما صرف نکردم اوقات گر چه امروز به خاکم ماواست چشم من باز به دنبال شماست اینجا صدای غلامحسین درویش می آید که با تارش آن را همراهی می کرد: درویش اگر ازین جهانرفت مشنو که فقیر و ناتوان رفت درویش هنرور زمان بود استاد هنرور زمان بود فریاد ز بوستان بر آمد کان بلبل خوش ز بوستان رفت چون دید حنین مدیر ناهید کان چشم و چراغ دوستان رفت من نیز بگفتم ای شکوهی درویش یگانه جهان رفت کمی دیگر قدم می زنیم ... عاشقی بر مزار فروغ فریاد سرمی دهد و چامه های او را با لحنی محکم و حماسی می خواند فروغ به همهمه ی همراه با سکوت پیرامونش می نگرد و می گوید: من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم هوا سردتر شده و درست بینی مان یخ زده است و بو ها را خوب احساس نمی کنیم اما یک رایحه خوب احساس می شود، رایحه عشق : ما بر مزار رهی معیری هستیم: الا ای رهگذر کز راه یاری قدم بر تربت ما میگذاری در اینجا شاعری غمناک خفته است رهی در سینه این خاک خفته است فرو خفته چو گل با سینه چاک فروزان آتشی در سینه خاک بنه مرهم ز اشکی داغ ما را بزن آبی بر این آتش خدا به شبها شمع بزم افروز بودیم که از روشندلی چون روز بودیم کنون شمع مزاری نیست ما را چراغ شام تاری نیست ما را سراغی کن ز جان دردناکی بر افکن پرتویی بر تیره خاکی ز سوز سینه با ما همرهی کن چو بینی عاشقی یاد رهی کن کمی آنسو تر از رهی، یاسمی خفته است... نمی دانم ولی به گمانم از این دنیا گله دارد: نسیم آسا از این صحرا گذشتیم سبک رفتار بی پروا گذشتیم بپای کوشش از دیروز و امروز گذر کردیم و از فردا گذشتیم کنون در کوی نا پیدا خرامیم چو از این صورت پیدا گذشتیم رشید از نامجو نام و نشانی که از سر منزل عنقا گذشتیم این جا هیچ چیز شکوه آرامگاه ملک الشعرای بهار را ندارد، سفیدی مزارش آزادی را به یاد می آورد: مرغ سحر ناله سر کن ... داغ مرا تازه تر کن... اینجا هم صحبتش از میهن است: عمری گذرانیم به کام دگران القصه وطن را به دو چشم نگران ما در تشویش خلق در خواب گران رفتیم و سپردیم بهنکانه گران
دو عاشقیم و یک بی خبر از عشق شاید، خسته ازین جهان. گوشم به صدای کلاغ روی درختان است و نگاهم به برگان زرد و خرمالو ... آری اینجا تنها چیزی که رنگ روشنی و شفافیت دارد همین خرمالو های ساده است بر روی درختان خشک بی برگ ...
آنان که محیط فضل آداب شدند در جمع کمال شمع اصحاب شدند ره زین شب تاریک نبردند برون گفتند فسانه ای و در خواب شدند
***اشعار از سنگ مزار این بزرگان ... پیشکش به همه عاشقان واقعی...
+
تاريخ ساعت 6:20 بعد از ظهر نويسنده م. بجنوردی
|
کافکا با لحنی گله آمیز گفت: «شما شوخی می کنید ولی من جدی گفتم. خوشبختی با تملک به دست نمی آید. خوشبختی به دید شخصی بستگی دارد منظورم این است که آدم خوشبخت، طرف تاریک واقعیت را نمی بیند. هیاهوی زندگی اش صدای موریانه مرگ را که وجودش را می جود می پوشاند. خیال می کنیم ایستاده ایم حال آن که در حال سقوطیم. این است که حال کسی را پرسیدن به صراحت به او اهانت کردن است. مثل این است که که سیبی از سیب دیگر بپرسد حال کرم های وجود مبارکتان چطور است. یا علفی از علف دیگر بپرسد از پژمردگی خود راضی هستید؟ حال پوسیدگی مبارکتان چگونه است، خوب، چه می گویید؟» بی اختیار گفتم چندش آور است، کافکا گفت:« می بینید » و چانه اش را به حدی بالا گرفت که رگهای کشیده گردنش نمایان شد. « حال کسی را پرسیدن، آگاهی از مرگ را در انسان تشدید می کند و من که بیمارم بی دفاع تر از دیگران، رو در رویش ایستاده ام» گفتگو با کافکا / گوستاو یانوس/ برگردان فرامرز بهزاد
+
تاريخ ساعت 6:14 بعد از ظهر نويسنده م. بجنوردی
|
|
|